
رو به غروب
ريخته سرخ غروب
جابجا بر سر سنگ.
كوه خاموش است.
مي خروشد رود.
مانده در دامن دشت
خرمني رنگ كبود.
سايه آميخته با سايه.
سنگ با سنگ گرفته پيوند.
روز فرسوده به ره مي گذرد.
جلوه گر آمده در چشمانش
نقش اندوه پي يك لبخند.
جغد بر كنگره ها مي خواند.
لاشخورها، سنگين،
از هوا، تك تك ، آيند فرود:
لاشه اي مانده به دشت
كنده منقار ز جا چشمانش،
زير پيشاني او
مانده دو گود كبود.
تيرگي مي آيد.
دشت مي گيرد آرام.
قصه رنگي روز
مي رود رو به تمام.
شاخه ها پژمرده است.
سنگ ها افسرده است.
رود مي نالد.
جغد مي خواند.
غم بياويخته با رنگ غروب.
مي تراود ز لبم قصه سرد:
دلم افسرده در اين تنگ غروب.
سهراب سپهری

![]()
خواهر عزیزم تولدت مبارک ![]()
![]()

حک شده بر تنه ی این کنده ی پوسیده توسط شیوا در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 ساعت 8:53 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
هر چند عاشقان قدیمی
تا حال
از درس و مدرسه از قیل و قال بیزار بوده اند
اما
اعجاز ما همین است:
ما عشق را به مدرسه بردیم در امتداد راهرویی کوتاه
در یک کتابخانه ی کوچک بر پله های سنگی دانشگاه
و میله ها ی سرد وفلزی
آن روز روز چندم اریبهشت یا چند شنبه بود نمی دانم
آن روز هرچه بود از روزهای آخر پاییز یا آخر زمستان فرقی نمی کند
زیرا
ما هر دو دربهار
آنگاه ناگهان متولد شدیم و نام تازه ای بر خود گذاشتیم فرقی نمی کند
آن فصل
هر روز ناگهان متولد شویم
ما
همزاد عاشقان جهانیم...
"قیصر امین پور"
روحش شاد ... ![]()
حک شده بر تنه ی این کنده ی پوسیده توسط شیوا در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 ساعت 1:5 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت

باد بهار ![]()
گلبن عیش می دمد ساقی گلغدار کو باد بهار می وزد باده ی خوشگوار کو
هر گل نوز گلرخی یاد همی دهد ولی گوش سخن شنو کجا دیده ی اعتبار کو
مجلس بزم عیش را غالیه ی مراد نیست ای دم صبح خوش نفس نافه ی زلف یار کو
حسن فروشی گلم نیست تحمل ای صبا دست زدم به خون دل بهر خدا نگار کو
شمع سحر زخیرگی لاف ز عارض او زد خصم زبان دراز شد خنجر آبدار کو
گفت مگر ز لعل من بوسه نداری آرزو مردم ازین هوس ولی قدرت واختیار کو
حافظ اگر چه در سخن خازن گنج حکمت است از غم روزگار دون طبع سخن گزار کو
![]()
حافظ
حک شده بر تنه ی این کنده ی پوسیده توسط شیوا در یکشنبه چهارم فروردین 1387 ساعت 12:0 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
پرسش
سلام قرمزها" سبزها" طلایی ها
به من بگویید آیا در آن اتاق بلور
که مثل مردمک چشم مرده هاست
و مثل آخر شب های شهر بسته و خلوت
صدای نی لبکی را شنیده اید
که از دیار پری های ترس وتنهایی
به سوی اعتماد آجری خوابگاه ها
و لای لای کوکی ساعت ها
و هسته های شیرینی نور پیش می آید؟
و همچنان که پیش می آید
ستاره های اکلیلی از آسمان به خاک می افتند
وقلب های کوچک بازیگوش
از حس گریه می ترکند.
فروغ فرخزاد
پدر عزیزم تولدت مبارک

حک شده بر تنه ی این کنده ی پوسیده توسط شیوا در سه شنبه هفتم اسفند 1386 ساعت 2:35 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
به نام خالق جوانه ها

زندگی شهد گلی است, زنبور زمان می خوردش, آنچه می ماند عسل خاطره هاست
تقدیم به آرامش دریا " به سیاهی شب " به ماهی قرمز عشق " به مادرم...
درود ! امیدوارم از مطالب و تصاویراین وبلاگ لذت ببرید.
لطفا نوشته های پیشین رو هم مشاهده بفرمایید. ومنو از نظرات گرمتون محروم نکنید!
خواهشا در نظرسنجی ها هم شرکت کنید .
بدرود
و اما درباره ی خودم...
من در یکی ازصبح های مه آلود و طلایی مهرماه سال هفتاد ویک در شهر تاریخی اصفهان به روی این جهان فانی چشم گشودم.
اهل موسیقی هستم .عاشق زیست شناسی و ادبیاتم.
فهرست یادگاری ها
پیوندها
Google
Yahoo
بلاگفا
شهر عشق
روان شناسی و مشاوره
اگه عاشقی بیا اینجا
بی تو ای روشنگر شبهای من
زمستونه
SMS
ماه آسمون
ღღღஜ فردا با ماست ஜღღღ
عشق-گچسارانی(عاشق تنها)
آنتی دختر (ضد دختر) !!!
انجمن شاعران مرده
دارم با خدا حرف می زنم
دوستان من
یادگاری های قدیم
طراح قالب
POWERED BY